دل من ساکن آنجاست که آنجایی تو
وطن و شهر من آنجاست که آنجایی تو
راز تنهایی من نیست در این شهر مگر
آنکه در جمله خوبان همه تنهایی تو
هردم از بام خیالم بزند مرغی بال
تا بداند به چه بامی ز ثریایی تو
مثل مهتاب لب آب جهانی هر شب
میکنی روشن و هر شب به تماشایی تو
تشنه بودم پی دریای حقیقت یک عمر
غافل از آنکه منم ماهی و دریایی تو
خواستم از تو بپرسم که کجایی اما
آن کجا هست به عالم که نه آنجایی تو
آخر داد سخن نیست به جز این معنی
که اول و آخر و پنهانی و پیدایی تو