گل همیشه بهارم که درکنارمنی

تو درکنار منی وبهار منی

غبار غم منشیند به چهره ات ای کاش

که زیر آفتاب غمت سایه سار منی

رخت به زردی پاییز مبتلا نشود

که در کشاکش پاییز هم بهار منی

(میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست)

من ازسلاله عشقم تو از تبار منی

(گیاهدانه عشقم فشرده در دل خاک)

گل همیشه بهارم تو برگ و بار منی

برلب چشمه نرو

چشمه عاشق نشود

یااگرهم رفتی دست در آب نزن

دشت عاشق نشود

دامن گل گلی ات را به لب جوی نبر

سبزه هامیبینند

سبزه ها از بغل دامن پرچین بلندت

گل رز میچینند

توفقط مال منی

نکندخنده به گلهای شقایق بزنی

نکند از اثر هنجره ات زنجره ها ذوق کنند

نکند پشت سرت آینه ها غش بکنند

وای اگر آب روان دست تو را لمس کند

یا اگر دست نسیم صورت صیقلی صاف تو را ناز کند

به خدا میروم از هوش از این عشق نجیب

میشوم سبزه لب جوی که از دامن تو گل چینم

میشوم صیقلی و صاف ازاین عشق نجیب

تا که پشت سر تو غش بکنم

گل من باغچه پر گشته ز گلهای بهاری گل من

عطر تابستانه خانه را پر کرده

جای تو تنها بین آنها خالیست

گل من گر که ز عشقت مردم

سر خاکم تو نیا

یا اگر می آیی یا اگر هم جهت شادی من فاتحه ای میخوانی

دست بر خاک نزن

دست زیبای تو خاکی نشود

خاک عاشق نشود

تو فقط مال منی 

اعتراف


بگذار صادقانه اعتراف کنم
از دست بیوفائیت به چه روزی رسیده ام
کندو به جانهاده و زنبور وحشیم
تا این عسل ز حسرت عشقت برآورم
بردوش خویش محنت شهدی کشیده ام
شیرینیی ز صحبت و دیدار روی گل
شیرینیی ز حسرت هجران وخون دل
ای تازه گل ببین
کاز روز آشنائیت به چه روزی رسیده ام
باری نبود قسمت من بار شهد عشق
این بار را ز سستی عهدی کشیده ام
زان عهد چون عسل که به کامم نماند و رفت
در زیر بار عشق تو قامت خمیده ام
چون گرد درد عشق تو را جان من گرفت
بر باد شوق بر همه عالم وزیده ام
نام تو طاق خسته ایوان شهر عشق
همچون حروف خسته نامت خمیده ام
این شهد و این شکر که میچکد از گوشه لبم
زان گنج و گوهریست که به خواب تو دیده ام
وقتی قطار شعر من از شهر میرود
در خوابگاه خویش به خاک آرمیده ام

در غروب غمین پاییزی
در حیاط حزین غمگینی
زیر پایم حصیر دلگیری
دور جانم حصار دلتنگی
در کنار درخت تنهایی
بر سرم سایه سار دلتنگی
میزند باد سرد پاییزی برزمین برگهای زرد درخت
روی آجرسفالهای حیاط
مینشاند غبار نارنجی
مینشاند غبار دلتنگی
تا تو  آمدی پاییز
غنچه های غم روئیددر بهار دلتنگی
تا تو آمدی پاییز
غنچه در سوگ لاله ها پزمرد
لاله در هجر سبزه ها خشکید
گل به دامان خاک آشیانه گرفت
دور شد آشیانه خورشید
ماهی و حوض و آب و شاخه گل
جمع یاران ز یکدگر پاشید
ای فلک اسب هجرتم زین کن
تا ره سفر گیرم زین دیار دلتنگی
ای زمینی که زیر پای درخت
بر من واین زمانه میخندی
دور غم اینچنین نمیماند
تا چنین نمانم من زیر بار دلتنگی

دوستان سلام اکه یه بیست روز از دست شعرای مزخرف ما راحت بودین فک نکنین چشمه ادبی ما خشک شده
نه ما خدمت منحوس سربازی بودیم و  یکی دو روز دیگه دوباره میریم در ادامه یک شعر به پیوست ضمیمه میشود
ضمنا نظر ندین چون من نمیتونم بخونم پس خودتونو لوس نکنین لطفا!! بای بای
پیوسته شراب آور ازجام بشارتها
تا پاک شود ار دل زنگار عبادتها
ای مست شراب آور پیمانه به شب آور
زیرا که به شب گرمست بازار خیانتها
زین شرب گناه آلود تا مست شوی بینی
زان چشم اشارت بین هر گوشه اشارتها
زان چشمک دلجویش زان حرکت دلجویش
هر دم دل ما هر دم در دام محبتها
بس کن دگر ای دانا با لذت این مستی
حیفست که سوزد دل با هیزم حکمتها
ای دلبر لبنوشم باز آی در آغوشم
که از درگه لب تا عرش کم گشته مسافتها
آفت به سر باغست این راه پر از زاغست
همواره به دل داغست از آتش هجرتها
افسار شتر گم شد در کثرت وحدتها
وآن صورت و آن وحدت در کثرت صورتها
هم ریخته فرصتها در خرمن غفلتها
هم سوخته شادیها در آتش حسرتها
مرغان سحر هر شب دانی که چه میگویند
گویند که حق رفتست بر دار عدالتها

هجوم آورده بر اطراف باغ سرد
هوائی سرد
درخت نارون یخ کرده از بیداد باد سرد
مراقب باش
کسی از مه نمیبیند به خوبی یک وجب آنورتر از خود را
کسی ترمز نمیگیرد برای عابر خسته
قدم آهسته تر بردار
خبر از حال یکدیگر نمیگیرند خویشاوند و همسایه
در این وقتی که میسوزیم ما در مکر همسایه
یخ شیشه به خود گرمای مه سوزنده اندیشه را چون برنمیتابد
مراقب باش
شراب ناب گر داری فراوان خور
که اینجا شرع حد را جز برای کشتن اندیشه ها جائز نمیداند
به باغ بی درخت ما گلی سالم نمیماند
در این ماتمکده کبکی صدائی خوش نمیخواند
مراقب باش
که راه و دره در خاموشی بیشه هم آغوشند
چراغی نیست شمعی نیست
چراغ ماه پشت ابرهای تیره پنهان است
ز هر سو بنگری تاریکی و وحشت فراوان است
ز هر سو بنگری سرمای جانسوز زمستان است
مخواب ای چشم در جنگل به گاه شب
که تیغ جنگل شب سخت بران است
مکن بر دید خود تکیه
که جنگل نیست جز وهمی بیابان است
صدای اعتراض از جای دیوار ترک خورده نمی آید
سکوتی مردمی ترسی
شبی در ظلمتی رفته
سگی بی گله ای مانده
صدای هی هی چوپان نمی آید
صدای باد می آید
صدای جیغ و داد برگها در باد می آید
صدای گرگ می آید
صدای زوزه می آید
مراقب باش
زمستان و هوا سرد است

دل من ساکن آنجاست که آنجایی تو
وطن و شهر من آنجاست که آنجایی تو
راز تنهایی من نیست در این شهر مگر
آنکه در جمله خوبان همه تنهایی تو
هردم از بام خیالم بزند مرغی بال
تا بداند به چه بامی ز ثریایی تو
مثل مهتاب لب آب جهانی هر شب
میکنی روشن و هر شب به تماشایی تو
تشنه بودم پی دریای حقیقت یک عمر
غافل از آنکه منم ماهی و دریایی تو
خواستم از تو بپرسم که کجایی اما
آن کجا هست به عالم که نه آنجایی تو
آخر داد سخن نیست به جز این معنی
که اول و آخر و پنهانی و پیدایی تو

هست
هرکجاهستی
هست
دل تنگم تنگت
هست
این حقیقت که در و بنجره و کوچه و دیوار بهانه
همه ی گردش این گنبد دوار بهانه
که مرا یاد تو اندازد
هست
بشت هر بنجره صد خاطره بکر نشسته
بشت دیوار یکی کفتر خسته
بشت هر کوچه قطاری ز گذشته
که مرا یاد تو اندازد
هست
این حقیقت که اگر بنجره و خاطره و کوچه و دیوار نبود
عصر باییز و غروب وغم و تنهایی
هست
دل تنگم تنگت
هرکجا هستی
هست

نیمه شب

نیمه شب روی حیاط

هجمه سرد سکوت

زاغ و قمری وقناری همه خواب

باغ گلهای بهاری همه خواب

آنطرفتر لب حوض شاخ گلدان سفالی درآب

برگهایش همه خواب

نیمه شب روی حیاط همه دنیا همه خواب

پشت دیوار اتاقم اما گریه زنجره ای مانده هنوز

نیمه شب روی اتاق

پنجره بر لب باغ

من تو را میدیم که از آن باغچه گل میچیدی

دست بر گوشه حوض میکشیدی آرام

و به سمت در باغ ....

تو که رفتی در این خانه شکست

خانه ویران شد و زندان اما

رو به باغت به دلم پنجره ای مانده هنوز

نیمه شب بر سر من

سقف تاریک بلندی که پر از سوراخ است

میزند از همه آنها بیرون نور آن عالم بالا دستی

نیمه شب قطره چکان عالم بر سر خفته باغ

میچکاند هستی

نیمه شب میروید در پس بازدم یک گل سرخ

در پس سجده نارنجی آجرها بر

قبله نور چراغ

پشت افتادن یک برگ درخت پشت خوابیدن باغ

پشت هریک چشمی

ونگاهی مشتاق

نیمه شب روی حیاط

زیر آلاچیقم در پی نور چراغ

پرسه شب پره ای مانده هنوز

نیمه شب روی حیاط

در شب سردسیاهم شبح خاطره ای مانده هنوز

 

 

کشور به روی آب رفته و کوروش به زیر آب

بگشای در که آمد به احتضار

این روح خسته غمگین ناامید

در کنج این خرابه تاریک تنگ تار

این گوش خسته لبریز کرشده

از جیغ و داد این جماعت بی دین دین مدار

این چشم خسته ز دیار صحنه ی

جولان و حکمرانی این قوم خر سوار

ای دل چه فدر عقل گفت اعتماد مکن

بر خنده فریب دهنده این اهل روزگار

ای دل چه قدر عقل گفت به امید قله ها

در دره سقوط پا مگذار

مائیم میوه های غم انگیز تشنه ی

این باغ مانده به پاییز بی بهار

مائیم روز و شب همه لرزان و مضطرب

زین کشتی نشسته به گرداب انزجار

تاریخ قصه هستی ز سر گرفت

کآمد دوباره دین به نیزه مکارهای پست

کآمد دوباره دین به بازی سجاده و قمار

از عقل بی درایت و از فکر ناصواب

کشور به روی آب رفته و کوروش به زیر آب

ای دل سکوت کن سخن حق مگو دگر

ای دل سکوت کن که در رسم این دیار

حق را توان گرفت ولیکن به پای دار

شاید که عشق آید و کاری دگر کند

آن خوش خبر کجاست کازین حال ناخوشی

ما را ز حادثه ای خوش خبر کند

آن سایه کیست که هرشب به راه عشق

از پشت پنجره ما گذرکند

آن کیست پشت در که همه شب به خیرگی

بر ما نظر ز روزن دیوار و در کند

ابری بر این درخت نخندیده در بهار

اشکی نریخت تا که شاخه خشکیده تر کند

هر شب به سان شمع چو میسوزدم فراق

ماهت کجاست تا شب هجران سحر کند

ای بخت رفته خواب در این تیره شب مخواب

شاید که عشق آید و کاری دگر کند

خدا یا تا به کی گویم که فردا روز من باشد

به خود هر روز میگویم

که فردا روز من باشد

خدا یا تا به کی گویم

که فردا روز من باشد

شب و روز از پی هم رفت و من دائم در این امید

که فردا روز من باشد

ولی آری

به جوی خشک امیدم

به زیر برگهای خسته پاییز

زمینی تشنه میگوید:

که فردا روز من باشد

تو که رفتی گفتم ، نیست چاره تنهائی من

نیست

چاره تنهائی من جز صبری

که بریزد کم کم

برگهای جوانی درخت عمرم

نیست

تا تو را دیدم گفتم

که تویی چاره تنهائی من

نیست

چاره تنهائی من جز عمری

که بروید از نو

برگهای جوانی درخت عمرم

نیست

تو که رفتی گفتم

نیست چاره تنهائی من

نیست

خاطره ها میماند

در پس پرده صدرنگ خیال

زندگی میگذرد

مرده ها میمانند

تایر چرخ زمین میچرخد

در گذرگاه زمان

لحظه ها میمانند

شیشه حادثه ها میشکند

خرده خاطره ها میماند

ای جدا از یاور خود برنمیگردی چرا؟؟؟

ای جدا از یاور خود برنمیگردی چرا

سوی شهر و کشور خود برنمیگردی چرا

روزگاری عشق را در خانه باور داشتی

بر سر این باور خود بر نمیگردی چرا

روزگاری زهره بودی ومدارت مهر بود

بر مدار ومحور خود برنمیگردی چرا

پادشاهی زیورت را اهرمن دزدیده است

تا بگیری زیور خود برنمیگردی چرا

در دیار مهربانی قهرمانان مرده اند

بر نجات کشور خود برنمیگردی چرا

تا که خون جاری کنی از پشته های کشته ها

با سر جنگاور خود برنمیگردی چرا

در غروب مغرب غم ناگهان کردی غروب

شادمان از خاور خود برنمیگردی چرا

ماه رفت و عمر رفت و عشق رفت

ای جدا از یاور خود برنمیگردی چرا؟؟؟

دوستان

ای خوشا یاری کنار دوستان

دوستان در انتظار دوستان

بلبلم در بوستان دوستان

قطره ام در جویبار دوستان

سایه ام در سایه سار دوستان

گرد وخاکم در غبار دوستان

آخ کم گو تا نفهمد دشمنی

گر رود در پای خوار دوستان

خوار هم از پای خود بیرون مکن

تا بماند یادگار دوستان

ای نسیم وصل بارانی بیار

تا برویم در بهار دوستان

تا که باشم بعد از این با عشق خود

لاله ای در لاله زار دوستان

دوست دارم شمع باشم ای فلک

تا بسوزم بر مزار دوستان

بر کران بیکران این جهان

بر کران بیکران این جهان

گوشه ای کنار

در محله ای بزرگ

کوچه های پرشمار

از کرانه تا کرانه هر طرف

در شبی دراز

این طرف سوالهای بی جواب

این طرف

ایستگاه پرتلاطم قطار

ایستگاه قطره ها ز مبدا عدم

تا به مقصد وجود

این طرف به کار

پیرمرد گاریچی

میکند به هر زمان به گاریش سوار

میبرد ز کوچه قضا

قطره ها به سوی خانه ها

این طرف کتاب قصه ی گذشته ها

ماجرای عشق رفته ها

این طرف جنازه ی نحیف برده ها

پای هر بنای ماند گار

این طرف فتاده راه

خون مردمان بیگناه

از زیاده خواهی ملوک پست نا به کار

این طرف به پای کوه

قهرمان عشقی پاک

جاودانه بر جنازه اش خوردست

مهر ذلت رعیت

این طرف به کام شاه

کام شهوتی شیرین

با بهانه ی قدرت

آن طرف سکوت ترسناک مردمان این طرف

خفته در میان مشتی خاک

آن طرف طنین خوابهای وحشتناک

آن طرف در انتظار

پیرمرد گاریچی

میکند به هر زمان به گاریش سوار

میبرد زکوچه قضا

مرده ها به سوی خانه ها

این وسط

قصه ی همیشه ی تاریخ در تکرار

قصه ی قتل و غارت و کشتار

با تفاوت ابزار

با تفاوت شعار

قصه ی فقر و ذلت رعیت

قصه ی مال و ثروت وقدرت

این وسط گذار بی وقوف عمر

از بهار تا بهار

این وسط صدای پیچ در پیچ مردم بازار

این وسط به غفلتی عجیب اهل روزگار

آن طرف درانتظار

پیرمرد گاریچی......

جرم من چیست که چشمی به رخی خندیدست

ادامه نوشته

رمقی نیست که چون ابر اگر می سوزیم××××××××××××××××××××××××بعد از آن از ته دل ناله و آهی بکنیم

ادامه نوشته

سرنوشت این عشق

ادامه نوشته

شعر طنز جشن فارغ التحصیلی ورودی 83 بخش مهندسی برق

ادامه نوشته

راز خود را جز تو با که باید گویم

ادامه نوشته

چه شود که جوی آبی (((((((((()))))))))) گذرد ز خشک باغی

به جفای تلخ زندان

تر و خشک و دزد و یاغی

من و غصه و غم و دل

همه حبس در اتاقی

همه شب ز خویش پرسم

چه شود که دست سردم

بخورد به جان داغی

چه شود اگر که گیرد

 به زبان مهربانی

دلت از دلم سراغی

همه شب به انتظارت

گذرم ز خلوت دل

همه شب نهم ز عشقت

به میان دل چراغی

هیجان روح سردم

زجفای این قفس مرد

نه زدام غم گریزی

نه ز بار غم فراغی

نه به وصل تو امیدی

نه ز وصل غم فراقی

ز زمان خوب ایام

به زمانه مانده یادی

که کند دوباره تازه

اثرات کهنه داغی

ز جفای سرد پائیز

به میان باغ خشکی

به زبان ناله میگفت

به مزار گل کلاغی

چه شود که جوی آبی

گذرد ز خشک باغی

چه شود که دست سردی

بخورد به جان داغی....

هرچه گویم من مسافر نیستم(((((((((())))))))))ناخدای او هوارم میکند

کشتی عشقت سوارم میکند

گر که گویم راست بارم میکند

هرچه گویم من مسافر نیستم

ناخدای او هوارم میکند

در غروبی سرخ وقت مرگ روز

وقت تنهایی و دلتنگی وغم

باز کشتی دل به دریا میزند

من نشسته کنج عرشه مضطرب

لحظه لحظه ساحل از من دورتر

وقت شب دریا که طوفانی شود

چون دل خود بیقرارم میکند

موج سنگین میزند بر پشت خم

شاه دریا شاه کشتی موج غم

موج سنگین اشکبارم میکند

ماه من چون میروی در آسمان

جذر و مد شعر و دریا میشود

بعد از این کشتی و من در دست تو

بعد از این طوفان و موج از چشم تو

غم ندارم بعد از این از عاقبت

زانکه این دریا چه کارم میکند

یا به ساحل بازگردد پیکرم

یا نهنگ غم شکارم میکند

یا به موجی میرسم تا پیش تو

یا که موجی پاره پارم میکند

ای دریغا جهل نادانان عشق

پیش چشم غیر خوارم میکند

هرگاه که افتد گذرت در نظرم

هرچند که از رنگ رخت بی ثمرم

ای دوست ز اکسیر وجود تو زرم

چون بر رخ ماهت نفسی مینگرم

ترسم که زند چشم تو را چشم ترم

جز یاد تو یاد دگری کی بکنم

جز نام تو نام دگری کی ببرم

با یاد تو رفتست ز عمرم شب و روز

با یاد تو فکر شب و روز دگرم

ای ماه عروس دریائی و من

چون قطره ی آبی ز پی ات در سفرم

این رسم فلک بین که در این حسرت پیر

در عین جوانی ز پدر پیرترم

آن وقت که ما ساکن دریا بودیم

خوش بود زمانی و تو بودی به برم

یک روز که تو در بغلم خوابیدی

از حیله ی آن هم نفس حیله گرم

من از پی بازی لب دریا رفتم

وان شعله ی خورشید بیلمد به سرم

باد آمد و توفان شد و رفتیم به شوق

آرام که شد کرد چنین در به درم

از شوق وغمت در به در جنگل ودشت

گه بیدم و گه خار و خسی بی هنرم

گه بیدم و گه خار ولی میجوشم

هرگاه که افتد گذرت در نظرم

گویا کسیست که صدا میزند مرا

همچون حباب بر سر امواج مانده ام

تا عاقبت کجا برد این جذر ومد مرا

از این طرف که عشق تو میخواندم به خویش

یا آن طرف که دست فلک میکشد مرا

ای آسمان ببین که در این گیر و دار عشق

هرموج سیلییی به ملامت زند مرا

انصاف میفروشد و پروا نمیکند استاد

کاز درس عشق تو رد میکند مرا

با جرم عشق تو ای از جهان رها

زندان گرفته است به کدامین سند مرا

در باد میشنوم ناله ای ز دور

گویا کسیست که صدا میزند مرا

من خاک در تن عشقم بدین سبب

چون باد میوزد ز خودم میکند مرا

مثل خوابهای کودکی.....

شب گرفته و سیاه

شب اسیر خلوت و سکوت

آسمان به زیر ابرهای تیره گون

آسمان بدون ماه

نه صدای گربه ای سگی پرنده ای

نه صدای جیرجیر و نه خزیدن خزنده ای

هر یکی خزیده گوشه ای

هر یکی گرفته گوشه ای پناه

در تلاطم چراغ تیر برق

سایه ها به سان دشمنان سیاه

برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

بگذارید که این قصه به آخر نرسد

لذت وصل به مقصد به مسافر نرسد

آخر قصه این عشق وصالست ولی

رسم اینست که هر عشق به آخر نرسد

از غم سحر دو چشمت به خدا تکیه زدم لیک به خود میلرزم

نکند قدرت موسی به ساحر نرسد

پاسخ مومن بی عشق بگو

در دل ما

شعله آتش عشقست به کافر نرسد

غم برانداخته میشد زجهان گر میشد

یاد آن یار که رفتست به خاطر نرسد

افتد از چشم زمین وقت جدایی بی شک

گر غمی بر نظر مرغ مهاجر نرسد

همه بهره شاعر ز جهان شهرت اوست

چه خیال است که این نیز به شاعر نرسد

ای خدا بار دگر هم دیر شد

ای خدا بار دگر هم دیر شد

قطره های اشک من سرریز شد

عشق دیگر خسته شد تن پیر شد

مرغ دل خاموش شد در این قفس  دلگیر شد

روح،خود فرسوده شد از حلقه تن سیر شد

آن نهال تازه پایی را که در گلدان دل ما کاشتیم

وه چه بی هنگام با آفات خود درگیر شد

هرچه ما کردیم ای دل عاقبت سودی نکرد

اما چاره چیست

آنچنان تدبیر بود و اینچنین تقدیر شد

شبنم دور جوانی در میان جهل شب

گرچه شاد و باصفا و تازه بود

لیک تا صبح آمد ناگهان تبخیر شد

روز اول فالگیر دهر هر جنبنده را فالی گرفت

فال ما هم ای دل من اینچنین تعبیر شد

جان من آتش گرفت و سوخت اما قلب سردت سرد ماند

سرد ماند و گرم شد وقتی که دیگر دیر شد

گرم شد وقتی که شمع جان من

ذره ذره سوخت و تقطیر شد

قصه ما باهمه پستی بلندیش گذشت

این وسط تنها دل معصوم من تحقیر شد

روز آمد شب گذشت ویار رفت و دور شد

ای خدا بار دگر هم دیر شد

میشه دوستم داشته باشی؟

تو یه روز سرد برفی

با دلم مثل پرنده

لب حوض کنار نرده

هرچی گشتم جای گرمی

بهتر از قلبت ندیدم

میشه دوستم داشته باشی؟

آخه بیرون خیلی سرده

 

یه عمری چشمتو به در ندوختی

توی شمع آرزوهام مث یه پروانه سوختی

ساده دل کلاه سرت رفت

عشقتو ارزون فروختی

اگه چشم من ضعیفه

اگه نشناختم کی هستی

حق داری به من بخندی

تو که مثل من یه عمری

چشمتو به در ندوختی

پری

پری

 ای پری سنگین قدم زن جان مایی ای پری

چون عروسک نازکی شیرین ادایی ای پری

باوقاری با صفایی مهربانی دلبری

بی نظیری بی مثالی بی حیایی ای پری

چشم میچرخانی و افسون و جادو میکنی

میکنی با هر نگاهی دلربایی ای پری

با دو چشم بی نظیرت شیطنتها میکنی

 

برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

باران ببار

 

 ز     دریای     وفا     ای    یار     کنعانی

به  دلهای  حزین  ما  نیامد  ابر  و  بارانی

چو  میرفتی  به  چشمت  کاش  میدیدی

در این باران بی مهری پی ات چشمان گریانی