بگذار صادقانه اعتراف کنم
از دست بیوفائیت به چه روزی رسیده ام
کندو به جانهاده و زنبور وحشیم
تا این عسل ز حسرت عشقت برآورم
بردوش خویش محنت شهدی کشیده ام
شیرینیی ز صحبت و دیدار روی گل
شیرینیی ز حسرت هجران وخون دل
ای تازه گل ببین
کاز روز آشنائیت به چه روزی رسیده ام
باری نبود قسمت من بار شهد عشق
این بار را ز سستی عهدی کشیده ام
زان عهد چون عسل که به کامم نماند و رفت
در زیر بار عشق تو قامت خمیده ام
چون گرد درد عشق تو را جان من گرفت
بر باد شوق بر همه عالم وزیده ام
نام تو طاق خسته ایوان شهر عشق
همچون حروف خسته نامت خمیده ام
این شهد و این شکر که میچکد از گوشه لبم
زان گنج و گوهریست که به خواب تو دیده ام
وقتی قطار شعر من از شهر میرود
در خوابگاه خویش به خاک آرمیده ام