به جفای تلخ زندان

تر و خشک و دزد و یاغی

من و غصه و غم و دل

همه حبس در اتاقی

همه شب ز خویش پرسم

چه شود که دست سردم

بخورد به جان داغی

چه شود اگر که گیرد

 به زبان مهربانی

دلت از دلم سراغی

همه شب به انتظارت

گذرم ز خلوت دل

همه شب نهم ز عشقت

به میان دل چراغی

هیجان روح سردم

زجفای این قفس مرد

نه زدام غم گریزی

نه ز بار غم فراغی

نه به وصل تو امیدی

نه ز وصل غم فراقی

ز زمان خوب ایام

به زمانه مانده یادی

که کند دوباره تازه

اثرات کهنه داغی

ز جفای سرد پائیز

به میان باغ خشکی

به زبان ناله میگفت

به مزار گل کلاغی

چه شود که جوی آبی

گذرد ز خشک باغی

چه شود که دست سردی

بخورد به جان داغی....