سخت از این قصه پریشانم و ناخرسندم

که نظر بر رخ ماهت ز چه رو افکندم

جرم من چیست که چشمی به رخی خندیدست

من به بخت سیه خویش اگر میخندم

عجب از عدل تو ای عشق که در این درگاه

دیگری کرده گناهی ومن اندر بندم

چاره ات میکنم ای چشم که بی افساری

بعد از این روی جهان بر نظرت میبندم

یا رب این چشم چموشم زچه رو بخشیدی

که به هر بند زنم چنگ گشاید بندم

آتشم سوخت زهجران ز ثواب ای ساقی

تا که آتش بنشانی بده بحری چندم

یا رب این حاکم بیداد به دولت مپسند

که به ناکرده گناهی به جفا سوزندم

کشتی موج سواری خوش و خرم بودم

بین که طوفان غم و به چه روز افکندم