خري که بوي اسب مي داد
خري که بوي اسب مي داد
داستان کوتاه — آرتاهرمس
همه دوستش داشتند… از بس که مودب بود! نه جفتک بي موقع مي انداخت و نه بي دليل عر عر مي کرد. يعني اصلا بلد نبود عرعر کند يا جفتک بياندازد. حتا حرف هم نمي زد. صبح از همه زودتر بيدار مي شد سهميه يونجه ي همه را تميز مي کرد که مبادا درون آن سنگ باشد و دندان کسي درد بگيرد بعدش تا همه به خودشان بجنبند و چند تا “عريازه” بکشند رفته بود جلوي در خانه ي اربابي و منتظر بود که ارباب بيايد و کمي کتکش بزند و عصبانيتش کم شود تا ديگر خرها در امان باشند. شايد به همين دليل هم بود که همه دوستش داشتند. ارباب هم فقط از او توقع داشت بيشتر کار کند اما او خوشحال بود چون مي دانست بدون او ارباب نمي تواند از پس آن همه کار بر بيايد. اشتباه هم نمي کرد دفعه ي قبل که سرما خورده بود و يک روز نتوانسته بود کار کند همه ي کارها خوابيده بود. به خاطر مريضي اش هم از ارباب کتک خورده بود و هم از بقيه خرها… اما صدايش در نيامده بود زيرا به خوبي فهميده بود که همه به او وابسته هستند و بدون او کاري پيش نمي رود. يک جور غرور خرانه بر او مستولي بود که بر اساس آن خود را رييس و در عين حال مدافع ديگر خران مي دانست!
اما يک روز زندگي او دگرگون شد: صاحبش پهن بقيه الاغ ها را ريخته بود توي جوال و پشت او گذاشته بود که پاي درخت ها بريزد ولي ناگهان ناپديد شده بود و او مانده بود و آن همه پهن! حوصله اش سر رفته بود… دوست داشت برود و به بقيه خرها کمک کند ولي چاره اي نداشت. تا وقتي کار مي کرد گرما و سرما را نمي فهميد ولي وقتي بيکار بود هم سرما او را آزار مي داد و هم گرما… آن روز نوبت گرما بود. داشت فکر مي کرد اگر به سايه درختان پناه ببرد صاحبش عصباني مي شود يا نه که مگس ها هجوم آوردند. سعي کرد با دمش آنها را بتاراند ولي فايده اي نداشت. لحظه به لحظه بر تعداد مگس ها افزوده مي شد. بيشتر آنها را روي جوال پهن مي نشستند ولي آنهايي که سمج تر بودن يا توي چشمش مي رفتند يا توي دماغش. کمي تحمل کرد ولي تحمل يک خر هم حدي دارد! تکاني به خودش داد و جوال پهن را روي زمين انداخت و شروع به دويدن کرد.
کنار چشمه که رسيد ايستاد تا هم نفسي تازه کند و هم آبي بنوشد. مي دانست دوباره کتک خواهد خورد که چرا جوال پهن را روي زمين انداخته است اما مي دانست اگر آن کار را هم نمي کرد صاحبش بهانه ي ديگري براي زدن او پيدا مي کرد. از طرف ديگر به کتک خوردن عادت کرده بود و ديگر دردش نمي آمد! شنيد يک نفر مي گويد:” اسب عزيز کنار مي روي که من هم بتوانم آب بنوشم؟” با عصبانيت به موجودي که او را اسب خوانده بود نگاه کرد… يک سگ کور بود! حدس زد بايد همان سگ کوره دروغگو باشد که همه از او نفرت دارند. گفت:” من خر هستم نه اسب… اگر کور نبودي به خاطر اين اهانت بهت جفتک مي انداختم.” سگ کوره گفت: اگر خر هستي پس چرا بوي اسب مي دهي؟!” گفت:” بار پهن پشتم بوده لابد قاطي پهن ها، پهن اسب هم بوده… نمي شد نگي… حالم از اسب ها به هم مي خوره با اون شاخ هاي دراز و شکم گنده شان… اون وقت پهن اونا رو رو پشت من گذاشتن!” سگ کوره کمي جلو آمد و او را بوييد: رفيق… اشتباه نکرده ام… درست است که کور هستم ولي تو بوي اسب مي دهي… در ضمن اسب ها شکم گنده و شاخ ندارند… اوني که تو ميگي گاوه!” تازه فهميد چرا او نام او را سگ کوره ي دروغگو گذاشته اند… خواست کمي سر به سر سگ کوره بگذارد که بچه هاي اربابش سر رسيدند و با سنگ دنبال سگ کردند. يکي از سنگ ها به او هم خورد ولي دردش نيامد. سگ در حالي که داشت فرار مي کرد گفت:” دست کم توي آب به خودت نگاه کن و ببين شبيه بقيه خرها هستي يا نه.” ناخود آگاه به آب نگاهي انداخت ولي آب داشت تکان مي خورد و تنها چيزي که او ديد يک خر مثل بقيه خرها بود فقط رنگش با بقيه خرها فرق داشت که مي دانست چون مادرش به ارباب جفتک انداخته خدا او را اين رنگ مسخره آفريده که درس عبرتي براي ديگر خرها باشد!
وقت رفتن بود. سلانه سلانه به راه افتاد و در حالي که در دل به سگ کوره مي خنديد به سوي ديگر خرها رفت که با گفتن آنچه اتفاق افتاده است آنها را نيز بخنداند. به پل که رسيد ديد بچه هاي ارباب دارند تلاش مي کنند چيزي را به درون رودخانه بياندازند… يک جوال بود و چيزي درون آن تکان مي خورد. نخست اهميتي نداد ولي وفتي صداي پارس سگ را شنيد گوش هايش تيز شد. دلش براي سگ کوره که شنيده بود مرغ مي دزدد سوخت ولي کاري از دست او بر نمي آمد. به خودش گفت: شايد هم زنده بمونه…
وقتي ماجرا را براي بقيه خرها تعريف کرد توقع داشت آنها هم بخندند ولي نفهميد چرا ناگهان همه به سوي او هجوم آوردند و او را زير ضربات جفتک هاي شان گرفتند. کم کم داشت دردش مي آمد… به ناچار او هم چند جفتک انداخت که آنها را از خود دور کند ولي بي فايده بود. گفت:” دست کم بگين که چرا مي زنين!” يکي گفت:” تو مي خواي بگي که از ما بهتري؟ تو مي خواي بگي رييس ما هستي؟!” گفت:” نه… من هم يه خرم مثل شما… از شما بيشتر کار مي کنم… از شما بيشتر کتک مي خورم… آخه مگه من شاخ دارم که بخوام بگم اسب هستم. من به خر بودن خودم افتخار مي کنم چرا بايد بخوام چيز ديگه اي باشم… من همه ي شما رو دوست دارم چرا بايد بخوام رييس شما باشم؟!”
حرف هايش فايده اي نداشت… روي زمين افتاده بود و کم کم داشت زير ضربه ها از حال مي رفت… دهانش را باز کرد تا براي اولين بار در عمرش عرعري کند. اميد داشت با شنيدن عرعرش دل آنها به حال او بسوزد و رهايش کنند… دهانش را باز کرد اما صدايي که از دهانش بيرون آمد چيزي نبود جز يک شيهه ي نا تمام… سم يک خر جمجمه او را خرد کرد.
هيچ کس جز خودش نمي داند که آيا در آخرين لحظه فهميد که يک اسب بوده است يا اين که همچون چيزي که تمام عمر بود مرد: يک خر… خري که بوي اسب مي داد
این وبلاگ سعی در برقراری ارتباط پایدار دانشجویان مهندسی برق دانشگاه شهید باهنر کرمان و دانشگاه تحصیلات تکمیلی صنعتی و فناوری پیشرفته کرمان دارد که در آن مطالب علمی نیز قرار داده خواهد شد. انتظار می رود دوستان در راستای پایدار ماندن وبلاگ تلاش خود را بنمایند. دوستان عزیز هم ورودی می توانند برای پیوستن به جمع دوستان قدیمی خود و نویسندگان وبلاگ در قسمت نظرات اقدام نمایند. (تاریخ اولین پست: جمعه بیست و چهارم آبان 1387). در ضمن نظر دادن هنگام بازدید از وبلاگ نشانه معرفت والای شما دوست گرامی است...